دوبیتی
دلی از جنس خون و خاک دارم
کویر تشنه ای صد چاک دارم
نمیترسی اگر روزی بفهمی
تو را من دوست وحشتناک دارم!
دوبیتی
اگر غم میزبان ماست باشد
همیشه دشمن دلهاست باشد
عزیز من مهم اینست در عشق
زبانت با دلت روراست باشد
دوبیتی
چقدر آقای احساسم محک خورد
حضورم یک به یک مهر درک خورد
رسیدم پشت در پای پیاده
دلم افتاد از دستم ترک خورد
دوبیتی
صدایم بی تو مفهومی ندارد
نگاهم تاب محرومی ندارد
شکسته قلب من مثل کویری
که در خود ساکن بومی ندارد
عشق هم نامحرمم بود
شانه ای پیدا نکردم تکیه گاهم بی کَسی شد
اشک هایم را نوشتم سهم آهم بی کسی شد
قفل و زنجیرهوس بستند روی پلک هایم
عشق هم نامحرمم بود و پناهم بی کسی شد
خواب ها یی خوب می دیدم بدون چشم هایم!!!
تا جنین روزهای پا به ماهم بی کسی شد
گرم بودم از هوایی تازه می آمد نفس هام
بارش باران شب های سیاهم بی کسی شد
قسمتی ازابرهای آسمان کوچه رفت و
زیر نور ماه احساس نگاهم بی کسی شد
روی دیوار اتاقم گوشه ی نقاشی شب
حرف هایم را کشیدم اشتبااااااااهم بی کسی شد
مثل یک ظرف سفالی زیر لب ها یم شکسته
بند بند این غزل وقتی که با هم بی کسی شد-
با شتابی مهربان تر باید از خود می گذشتم
خوب می دانم که من تنها گناهم بی کسی شد
از تمام مرزهای آشنایی ها گذشتم
نقطه ی پایان رسیدم ایستگاهم بی کسی شد
پنجشنبه یکم مهر ماه 89
موریانه
غزل شدم که بگویم شبانه هایم را
غرور له شده ی مرد شانه هایم را
غزل شدم، تبِ باران گرفت از لبهام
ردیف و قافیه های ترانه هایم را
کنار پنجره ام روبروی کوچه ی شب
نشسته ام که بگویم بهانه هایم را
کشیده دور و بَرَم تکه ابر تنهایی
و پاک می کند از من نشانه هایم را
دوباره حجم خیالم لبا لب از شب وغم
شبیه یک خوره خورده جوانه هایم را
هنوز منتظرم تا هوای چشمانت
بگیرد از تن من موریانه هایم را
همیشه جای« تو» خالیست روی لبهایم
که پر کنی غزل عاشقانه هایم را
جمعه 12 شهریور 89
مثل کبوتری نگرانم
ابری شدم که آه دلم را دمیده ام
اینروزها تمام خودم را چکیده ام
با چشم های مانده به راهم پر از نگاه
تا دورْ دستِ پنجره ام قد کشیده ام
مثل کبوتری نگرانم که هر غروب
از پشت بام خاطره هایم پریده ام
این کوچه نای خسته ی پاییز چشم هام
من ، درد شاخه های درختی تکیده ام
انگار بین خاطره هایم زیادی ام
دلخسته ام قسم به خدایم بریده ام
بغضی گرفته راه نفس های بی تو را
از قلب خود صدای شکستن شنیده ام
اینجا کنار قاب نگاهت ، چقدر زود
خالی تر از همیشه به پایان رسیده ام
کم کم پریده حال و هوای تو از سرم
اما هنوز رنگ خوشی را ندیده ام
چهارشنبه 24 شهریورماه 89
همیشه دست های من به سمت آسمان تو
به شمع پرغرور دل دوباره فوت می کنم
گلایه وار ، آمدم ولی سکوت می کنم
اشاره ام اگر کنی ستاره ی تو می شوم
دوباره توی جوّ تو شبی سقوط می کنم
همیشه دست های من به سمت آسمان تو
دعای خیر راه را در این قنوت می کنم
شهاب پر کشیده ام به سمت برزخی دگر
و آسمان عشق را پر از خطوط می کنم
شبیه نور می شوم شبیه رد پای ماه
نگاه عاشقانه ای به این هبوط می کنم
آبان ماه 87
رباعی
مانند غروبی در دام سرابم
جادوی سکوتی افتاده به خوابم
یک جرعه تبسم بر روی لبم باش
دریاب دلم را بد جور خرابم
چشمان تو مال من نبود اما شد
احساس زلال من نبود اما شد
از دور نگاه عشق را بوسیدم
آن لحظه حلال من نبود اما شد
← صفحه بعد
نظرات ()
